تبليغاتX
CrazyLover2087

سلام

مي خوام يه داستان واقعي واستون تعريف كنم. داستان از اين قرار است كه 15 روز قبل از عروسي دختر خانومي زيبا روي اتفاقي  مي افتد، كه هيچ كس دليل آن را نمي داند. تمامي تداركات عروسي به نحو احسنت آماده شده بود. جهيزيه، دعوت كردن مهمان ها، سفارشات تالار و ... .

همه چيز آماده شده بود كه اتفاقي مي افتد. به طور كاملا ناگهاني اين دختر خانوم حالش بد مي شه و به كما مي ره. دكتر ها هم از اين اتفاق شكه شده بودن به خاطر اين كه دليلي نداشت اين اتفاق. تنها چيزي كه دكتر ها گفتن اين بود كه اعضاي بدنش را اهدا كنيد.

2 روز مانده به روز عروسي از اين دنيا مي ره و تمام آرزوهاشو به خاك مي سپره.

آيا مي توانيد حال داماد رو درك كنيد، من كه خودم از اين غم بزرگ فارغ هستم و حتي نمي تونم ابراز هم دردي كنم، فقط مي تونم درك كنم ابر سياه غم بر روي سر اين خانواده سايه پهن كرده و سايش اين قدر سنگين هست كه نشه تحمل كرد.

سخته

خيلي سخته

امروز 23/3/1388  اين دختر رو به خاك سپردن و فردا به جاي سور عروسي، مراسم عزا بر گزار مي كنند. در تالاري كه قرار بود مراسم عروسي بگيرند، عزا مي گيرند.

درد غير قابل وصفيست.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم خرداد 1388ساعت 20:11  توسط javad razavi